Sunday, November 01, 200979.همین حالا داری توی حموم آب بازی میکنی. تام رو هم بنا به تشخیص خودت که کثیف بود بردی که بشوریش با یه عالمه خرت و پرت دیگه. از اول نوزادیت عاشق آب بازی بودی. دیشب مامان زنگ زد که با مامان فخری حرف بزنه ولی عمو برایان گوشی رو برداشت. همچین که شنیدی کی پشت خط ه پریدی و گوشی رو به زور ازمون گرفتی و با اون زبان نصفه نیمه باهاش احوالپرسی کردی. صدای عمو برایان هم میومد که داشت با تمام دانسته های ژاپنی و فارسیش باهات حرف میزد. بعد هم تا آخر شب هی گفتی بریم سوار هواپیما بشیم بریم خونه ی عمو برایان. تو که خونه شون رو ندیدی فکر کنم هتل توی دوبی رو فکر میکنی خونه شون باشه. شاید هم یه روزی شد که بریم آمریکا و تو حسابی اونجا کنار عمو برایان و خاله فریبا خوش بگذرونی. اون چهار روز سفر دوبی فکر کنم بهترین دوران این سه ماه بود برات. البته سفر شمال کنار فامیل پدری من و سفر دوم به اصفهان کنار عمو جمال و عهد و عیالش با اون همه محبتی که بهت -بهمون دارند هم خیلی خوش گذشت. همش آرزو میکنم حالا که از زندگی در جهان اول با تمام امکانات آموزشی و شرایط مناسبش برای رشد و پیشرفت محرومت کردیم حداقل اینجا انقدر از بودن کنار آدمهایی که انگار تنها سرمایه ی ارزنده ی توی ایران هستند لذت ببری و درس زندگی بگیری که جبران بشه. ![]() ![]() پ.ن:حواسم هست که امروز اول نوامبر ه و تو یک ماه بزرگتر شدی. Saturday, October 03, 200978.از همون روز که شد اولین کوچ برات مشغول تجربه های جدید هستی. نمیدونم روح کوچیکت چطور دووم میاره این همه تغییر رو. از اون روتین ساده با اون تعداد معدود آدمها که میشناختی پرت شدی وسط یه عالمه شلوغی با کلی آدم جدید با کلی دوست جدید که به زبون آدم بزرگها حرف میرنند(آخه تا قبلش فکر میکردی بچه ها فقط به ژاپنی حرف میزنند و فارسی مال بزرگهاست!) وسط یه عالمه سفر و مهمونی و دیدار. گاهی کلافهای گاهی به شدت خوشحال. اما وقتی خستهای و دلخور، عکس خودت رو توی خونهمون که زیر میز شیشهای مامان هست نشون میدی و میگی بریم اینجا. آدمهایی رو که دوست داری و ازت دور میشند رو هم میگی رفتند ژاپن. Tuesday, September 15, 200977.خونه رو جمع کردیم. از تخت تو شروع کردیم که خیلی وقت بود میخواستیم بذاریمش کنار. اول موندی این کجا رفت بعد هی که ما بیشتر خونه رو خالی میکردیم هی ذره ذره غصه خوردی که کمد کجا رفت؟ میزمون کو؟ تلویزیون چی شد؟ به ماکرو اون که رسید دیگه تحملت تموم شد هی میگفتی به "دادر" بگو اینو برگردونه. نادر هم که کلن از رفتن ما و جمع کردن هامون دلش گرفته بود میگفت آخی کاش میذاشتی تا روز آخر باشه. من هم که دلم یه کمی گرفته بود نزدیک بود بزنم زیر گریه. بعد هم که یخچال رو نصفه شبی رد کردیم و تو صبح بیدار شدی دیدی نیست بد جور حرصت گرفته بود. ماشین بابا هم رفت و تو مونده بودی چه بلایی داره سرمون میاد که همه چیزمون رو داریم از دست میدیم. میدونی فکر کنم عین خودم باشی که وسایل برات قسمتی از روح زندگی میشند و مدل خودم بهشون علاقه داری. درست برعکس بابایی که وسایل براش فقط وسایلند و نه بیشتر. وقتی اومدیم ایران و تو ماشین جدید رو دیدی انقدر ذوق کردی که انگار جای خالی همه ی اون از دست دادن هات رو گرفت. دیگه" آتاراشی کوروما" شد سمبل نجات ما از وضعیتی که احتمالن در ذهن کودکانه ی تو فلاکت بار بود. کاش من هم بچه مونده بود و اوضاع به همین سادگی در ذهنم روبراه میشد. Saturday, August 01, 2009Happy 3rd BirthdayFriday, May 29, 200976.دورهی جدیدی در زندگی و روابط مادر و فرزندی ما شروع میشه از همین دوشنبه. درست وقتی قراره وارد سی و پنجمین ماه زندگیت بشی. واقعیت این ه که کمی میترسم یا شاید کمی نگرانم. از اینکه دیگه مهد نباشه و من این کمک بزرگ رو نداشته باشم. میترسم نتونم به اندازه ای که توی مهد سرت گرم بود سرت رو گرم کنم. میترسم حوصله ات تو این یه ذره جا و همین یکی- دوتا جایی که داریم برای تفریح سر بره و من نتونم کاری بکنم. میدونم دوست داری با من باشی؛ هر روز. و بیشتر وقتها وقتت رو با من گذروندن- هر چقدر هم که باهات بازی نکنم اونقدر که مربی ها بازی میکنند و روشهام مبتنی بر اصول آموزشی نباشه و تو رو کلافه کنم-رو ترجیح میدی به مهد بودن و با دوستات خوش گذروندن. یه ترس دیگه هم دارم. اینکه خسته بشم و کم بیارم از مادر فول تایم بودن. تجربه ی جدیدی ه برام و به نظرم سخت میاد. بهت قول میدم که تمام سعی ام رو بکنم تا به تو سخت نگذره اما نمیدونم چقدر موفق میشم. فقط امیدوارم همه ی این تصمیم ها برای تو نتیجهی خوبی داشته باشه و به تو آسیبی نزنه. امیدوارم یه روزی نگی کاش جور دیگه ای تصمیم گرفته بودیم. |
Blog Photosآرشیو |